خلاصه داستان

داستان فیلم درباره‌ی ربوده شدن و مرگ کوچک‌ترین فرزند مردی به نام مکنزی آلن فیلیپ و اتفاقات عجیب و غریب پس از آن می‌باشد و ...

تصاویر

6عکس ها

جزئیات

به‌جرئت می‌توان گفت یکی از بدترین اقتباس‌های سینمایی از یک داستان پرفروش را شاهد هستیم و تمام تقصیرها را می‌توان مستقیماً متوجه کارگردان ۴۷ ساله‌ی انگلیسی آن “استوارت هزالدین” Stuart Hazeldine دانست. بر من پوشیده است که چرا رمان هایی که هسته ی اصلی آن گم شدن یک دختربچه و قتل اوست چرا همیشه در آمریکای شمالی اینقدر می فروشد. یادم هست که چندین سال پیش داستان مشابهی با نام “استخوان های دوست داشتنی” The Lovely Bones نیز به فروش بالایی دست پیدا کرده بود و دیری نپایید یک فیلم سینمایی نیز از روی آن ساخته شد که البته از فیلمی که اکنون درباره آن صحبت می کنیم بسیار استوارتر می باشد. هزالدین کارگردان، بدور از تفکر خلاق فیلم خود را ساخته درحالی‌که به‌شدت کسل‌کننده ازکاردرآمده و حتی ما را به شک می‌اندازد که به‌گونه‌ای می‌خواسته خادمان کلیسا را بیشتر خشنود کند تا بیننده‌ها را سرگرم. او فقط به این نکته توجه کرده است که ماجراهایی با این قبیل موضوعات باید در فضایی آرام اتفاق بیفتد و فروتنی و وقار از سر و روی هنرپیشه‌های فیلم ببارد. این در حالی است که آرامشی که او به اثر تزریق کرده آن‌چنان مصنوعی و غیرطبیعی است که به بزرگ‌ترین مشکل فیلم مبدل می‌شود.

اگرچه می‌دانیم که برگردان کردن این داستان‌ها به تصویر چندان کار راحتی نیست اما او و سناریونویسان و سایر عواملش آن‌چنان از قوانین عادی ساخت این‌گونه آثار فاصله گرفته‌اند تا جاییکه خیلی بیننده‌ها چرت زدن را به دیدن آن ترجیح می‌دهند. قاطی کردن موضوع خانواده با اعتقادات قلبی و مذهبی به شکلی است که توهم سوءاستفاده از احساسات را پیش می‌کشد و برخی را سریعا سرخورده می‌کند. اگرچه می دانیم بسیاری از قوانین حاکم خانوادگی از منش و اعتقادات مذهبی والدین خصوصا پدر خانواده سرچشمه می گیرد که در برخی مواقع به فاجعه ختم می شود اما مرتبط ساختن این دو در شکل یک امتیاز تا حد یک معجزه و یا نظایر آن ریاکارانه و غیر مسئولانه به نظر می رسد. زیرا ما نمی دانیم پدر این خانواده که پدر خود را با دستانش کشته بیشتر به کلیسا و تعالیم آن دلبسته است و یا قاتلی که ما آن را نمی بینیم و دخترش را کشته است و اینجاست که نقش مذهب و نهاد های تبلیغاتی وابسته به آن و واقعیت های موجود دچار هرج و مرجی می شود که داستان نویس اگر بخواهد آن را به هر سمتی ببرد باز هم می توان ایراد های فراوانی به آن وارد کرد. کارگردان در این یک مورد بدون تقصیر است اما می توانست با اعمال نظر بر روی دست پخت فیلم نامه نویسانش، نتیجه را از این سردرگمی یا ریاکاری نجات دهد.

فیلم ماجرای پدری است که دوران خردسالی وحشتناکی را سپری کرده و پس از سال ها دختر خردسال خود را در جریان یک کودک ربایی از دست می‌دهد و مدت ها نمی‌تواند با این موضوع کنار بیاید تا جاییکه لحظات زندگی‌اش با رنج و غم می‌گذرد تا اینکه بدون مقدمه نامه‌ای دریافت می‌کند تا به کلبه‌ای در جنگل، همان‌جا که دخترش به قتل رسیده برود. او در راه تصادف کرده و به کما می‌رود اما در رؤیا و فضایی روحانی گونه موفق می‌شود که بالاخره جنازه دخترش را پیدا کرده و آن را به خاک بسپارد. پس از به هوش آمدن از غم این فراق رهایی یافته و دوباره به کانون خانواده بازمی گردد. هدایت بازیگرها که چندتایی از آن‌ها نیز حرفه‌ای هستند ایرادهای اساسی دارد و صحنه آرایی ها و نوع فیلم‌برداری و رنگ فضا خصوصاً در قسمت‌های اصلی داستان یعنی جاییکه که پدر خانواده به دعوت ناشناسی عازم کلبه‌ای می‌شود که دخترش در آن به قتل رسیده اساساً اشتباه است. شاید او می‌خواسته ساخته‌اش با سایر فیلم‌های مشابه متفاوت به نظر برسد اما استعدادش در خلق فضایی جدید که قرار است ملکوتی بوده و بار معنوی زیادی را بر دوش بیننده بگذارد، درست عمل نکرده است.

اصولاً دیالوگ‌های سنگین معنوی درخور، ردوبدل نمی‌شود تا تماشاگر را آماده سیر و سلوک در بارگاهی کند که حکمت‌های الهی در آن شناور است و شاید معنوی‌ترین فضای آشنا برای بیننده همان کلیسا است و دعاهای معمول درون آن که از آن هم آبی گرم نمی‌شود. شخصیت‌پردازی مردی که در کودکی پدر خود را کشته و اکنون به شکلی دل‌خراش دختر خاص و دلبندش را ازدست‌داده و در کشمکشی سرد میان بچه ی ناسپاس بودن و پدر مقصر بودن افسرده وار دست‌وپا می‌زند به‌درستی صورت نگرفته و حرکات و گفته‌های میان پدر و دختر در حد فیلم‌های نه‌چندان جدی کودک و نوجوان باقی می‌ماند. این باعث می‌شود تا بیننده، پدر خانواده را برای راه‌یابی به این فضای معنوی شایسته نداند و به این صحنه‌ها که البته از نظر فیزیکی کم‌اشتباه نیز نبودند به شکلی جدی خیره نشود. با توجه به آنچه گفته شد این اثر ۲۰ میلیون دلاری آن‌قدر بی‌حس و حال بوده که حتی معتقدین مذهبی را هم تکانی نمی‌دهد تا چه رسد به کم خدایان ندانم گرا را.

یک نظر بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

هفده + چهارده =